.::یادداشتهای چند دیوانه::.
 
تاریخ : جمعه 29 اردیبهشت 1391 | نویسنده : علی

دقت کردین هر موقع دارین سشوار میکشین حتی اگه تو خونه تنهام باشین هی حس میکنین یکی صداتون میکنه؟

. . .

تا حالا دقت کرده بودین تام و جری تمام مدت بدون لباس بودن، اما وقتی میرفتن لب ساحل شلوارک پاشون میکردن؟

. . .

تا حالا دقت کردین تو فیلمای ایرانی،همیشه وقتی طرف میفهمه بچه دار نمیشه همه بچه ها از ماشینای بغلی و جلویی و عقبی باهاش بای بای میکنن میخندن؟!

. . .

تا حالا دقت کردین تمام مریضا توی فیلما و سریالای ایرانی ، انتهای راهرو سمت راست بستری هستن !

. . .

تا حالا دقت کردین وقتی عجله نداری همه ی چراغا سبزن و راهها خلوت وقتی دیرت شده همه ی چراغا قرمزند و راهها بسته؟

. . .

تا حالا دقت کردین هر وقت یه تیکه یخ از دستت افتاده روی زمین با لگد زدی که بره زیر یخچال!

. . .

تا حالا دقت کردین تو مهمونی تا میای پشت سر یکی حرف بزنی موزیک قطع میشه و نصف حرفتو یهو همه میشنون…!!!!

. . .

تا حالا دقت کردی… مغز انسان پر کارترین جای بدنه ۲۴ ساعت در ۳۶۵ روز سال و کار میکنه فقط وقتی متوقف میشه که ما وارد سالن امتحانات میشیم …

لــــــــــذتی که در خوابیدن روی جزوه هست تو خوابیدن روی تختـخواب نرم نیس…:

. . .

تنها زمانی مشتری ها با لبخند وارد مغازه میشوند که میخوان جنسی رو تعویض کنن یا پس بدن !

. . .

تا حالا دقت کردین پدر مادر تا میخوان شما را صدا بزنن، اول اسم داداش یا خواهرتون را میگن؟

. . .

تا حالا دقت کردین تو جاده های ایران وقتی قسمت انگلیسی تابلو اسم یک شهر رو می خونین بهتر متوجه میشین تا فارسیش رو … !!!!

. . .

تا حالا دقت کردین اگه تو مترو الکی شروع به دویدن بکنید ملت هم همینطوری دنبالتون میدوند…..!

. . .

تا حالادقت کردین وقتی که خوشحالیم بالاخره یه چیزی یا یه کسی پیدا میشه که سریع گند بزنه به خوشحالیمون…..!

. . .

دقت کردین وقتی میگن غصه نخور ،آدم بیشترغصه ش میگیره؟؟؟!!!

. . .

تاحالا دقت کردین وقتی که عجله دارین و میخوای سریع به مقصد برسین همه ی تاکسی ها غیب میشن یا مسافر دارن ولی وقتی میخوای از خیابون رد شین هرچی تاکسی تو اون خیابون هست میاد جلو بوق میزنه؟آخ که حرص آدم درمیاد

. . .

دقت کردین ما ایرانیا وقتی بچه هستیم میگن بچه است، نمیفهمه وقتی نوجوان هستیم میگن نوجوانه، نمیفهمه وقتی جوان هستیم میگن جوون و خامه، نمیفهمه وقتی بزرگ میشیم میگن داره پیر میشه، نمیفهمه وقتی هم پیر هستیم میگن پیره، حالیش نیست، نمیفهمه فقط وقتی میمیریم میان سر قبرمون و میگن عجب انسان فهمیده ای بود





طبقه بندی: طنز،  دفترچه جالبیات، 
تاریخ : پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 | نویسنده : محمد
زن: عزیزم! یادته روز خواستگاری وقتی ازت پرسیدم چرا می خوای با من ازدواج کنی، چی گفتی؟
شوهر: آره، خوب یادمه
گفتم: می خواهم یک نفر را در زندگی خوشبخت کنم. زن: خوب، پس چی شد؟
شوهر: خوب، خوشبخت کردم دیگه
زن: کیو خوشبخت کردی؟
شوهر: همون بیچاره ای رو که ممکن بود با تو ازدواج کنه!!




طبقه بندی: دختر پسرای ایرونی،  طنز،  دفترچه جالبیات، 
تاریخ : پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 | نویسنده : محمد

بسیاری از مردم کتاب «شاهزاده کوچولو» اثر سنت اگزوپری را می‌شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازی‌ها جنگید وکشته شد. قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می‌جنگید. او تجربه‌های حیرت‌آور خود را در مجموعه‌ای به نام لبخند گردآوری کرده است. در یکی از خاطراتش می‌نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند و....
مینویسد: «مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم.... جیب‌هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آن‌ها که حسابی لباس‌هایم را گشته بودند در رفته باشد...؛ یکی پیدا کردم و با دست‌های لرزان آن را به لب‌هایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم.... از میان نرده‌ها به زندانبانم نگاه کردم. او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود....
فریاد زدم.. «هی رفیق کبریت داری؟» به من نگاه کرد شانه‌هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. ...نزدیک‌تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی‌اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمی‌دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی‌توانستم لبخند نزنم. ...در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصلۀ بین دلهای ما را پر کرد... میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمی‌خواهد.... ولی گرمای لبخند من از میله‌ها گذشت و به او رسید و روی لب‌های او هم لبخندی شکفت...
سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشم‌هایم نگاه کرد و لبخند زد.... من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم.... نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود....
پرسید « بچه داری؟» ...
با دست‌های لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانواده‌ام را به او نشان دادم و گفتم «آره ایناهاش»....
او هم عکس بچه‌هایش را به من نشان داد و دربارۀ نقشه‌ها و آرزوهایی که برای آن‌ها داشت برایم صحبت کرد.....
...اشک به چشم‌هایم هجوم آورد... گفتم که می‌ترسم دیگر هرگز خانواده‌ام را نبینم. دیگر نبینم که بچه‌هایم چطور بزرگ می‌شوند.
چشم‌های او هم پر از اشک شدند... ناگهان بی‌آنکه که حرفی بزند، قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد. ...بعد هم مرا به بیرون زندان و جادۀ پشتی آن که به شهر منتهی می‌شد هدایت کرد..... نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی‌آنکه کلمه‌ای حرف بزند.....
یک لبخند زندگی مرا نجات داد... چه بسا یک لبخند نیز زندگی ما را دگرگون کند پس بیایید لبخند را از لبانمان دور نکنیم..




طبقه بندی: دفترچه جالبیات،  دفترچه دلتنگیام!!،  سخنان بزرگان،  نوشته عبرت آموز، 
تاریخ : پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 | نویسنده : محمد

مَردی قصد سفر کرد، دختر مجردی هم داشت

با خودش گفت دخترم رو میبَرم نزد امین شهر و میرم مسافرت و برمیگردم.
دخترشو برد پیش شیخ و ماجرا را براش توضیح داد و شیخ هم قبول کرد و رفت.

شب شد و دختر دید شیخ بستر دختر رو بغل بستر خودش آماده کرد و خواست که
بخوابه،دختر با زحمت تونست از دست شیخ فرار کنه،هوا خیلی سرد بود،
دختر بعد از فرار هیچ لباس گرمی بر تن نداشت.توی راه دید که یه جمع دور آتیش
جمع شدن و دارند مشروب میخورن و مست کردند،با خودش گفت اون شیخ بود
می خواست باهام اون کارو کنه ؛ اینا که مست هستند جای خود دارن
یکی از مست ها دختر و دید و به دوستاش گفت که سرتون به کار خودتون باشه.

توی این صحبت ها دختر از شدت خستگی و سرما از حال میره و میافته
یکی از مست ها میره دختر و بغل میکنه و میاره بغل آتیش تا گرم شه،
یه کم بعد که دختر بهوش میاد میبینه که سالمُ و گرمه و اونا دارن کار خودشونو میکنن،
اونجا بود که میگه یه پیک هم واسه من بریز و میخوره و این شعر رو میگه :

از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم
خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد

ترک تسبیح و دعا خواهم کرد
وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد
تا نگویند که مستان ز خدا بی خبرند




طبقه بندی: دختر پسرای ایرونی،  طنز،  دفترچه جالبیات،  نوشته عبرت آموز،  +18، 
تاریخ : پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 | نویسنده : محمد
واسه دختر عمم میخواست خواستگار بیاد...

شوهر عمم به پسر عمم و داداشم که جفتشون 19 سالشونه گفت برن میوه بخرن!!!

دختر عمم هم کلی سفارش کرد بهشون که این خواستگارم پولداره خیلی، تورو خدا میوه خوب بخرین میوه با کلاس بخرین آبرومون نره، اینا هم گفتن باشه باشه رفتن...

بعد از نیم ساعت اومدن دیدیم 3 تا کیسه دستشونه!!!

فکر کن روبروی ما وایسادن ما هم زل زدیم به کیسه ها زبونمون بند اومده.!!!! :O
تو یکی از کیسه ها 3تا نارگیل بود...

یه کیسه دیگه هم پر از این میوه آفریقایی ها مثل آووکادرو اینا بود...

تو اون یکی کیسه 2 تا آناناس...

یهو مراسم خواستگاریو دور آتیش برگزار کنیم دوماد هم دور آتیش بدوهه آگوندا آگوندا کنه

والاااااااااااا ، یعنی 1دونه آدم سالم دورو برمون نیست!!!





طبقه بندی: دختر پسرای ایرونی،  طنز،  دفترچه جالبیات، 
تاریخ : پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 | نویسنده : محمد
بدشانسی یعنی
سر چهار راه پشت چراغ قرمز وایسادم , یه سوناتا کنارم نگه داشت گفت " آقا ایول , خوشم اومد از قانون مندیت , سوار شو مسیرت هر جا باشه میرسونمت "
سوار شدیم و کل مسیر از ما تعریف کرد, منم تو همه سوراخای بدنم شادی رو حس میکردم که یکی با شعوری منو قدر دونسته
دور میدون تجریش نگه داشت , گفت " آقا یه دقیقه من برم از داروخونه یه چی بگیرم بیام , فقط شما پشت فرمون بشین که پلیس گیر نده "
تا رفت 2 تا موتوری با شلوار 3 خشتکه اومدن منو کشیدن پایین , مثه سگ زدن ,
آخر سرم یکیشون گفت " دفه آخرت باشه واسه بلند کردن ناموس مردم بوق میزنیا بچه سوسول , خوشم میاد با این هیکل چسکی چسی هم میاد قرار میذاره میگه بیا دور میدون تجریش منتظرتم واسه دعوا "




طبقه بندی: دختر پسرای ایرونی،  طنز،  دفترچه جالبیات،  نوشته عبرت آموز، 
تاریخ : پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 | نویسنده : محمد
رفته بودم خونه دختر خالم یه بچه نو پا هم داره .........

نشست بودیم داشتیم واسه خودمون تخمه و چای میخوردیم و حرف میزدیم یهو برگشتیم دیدیم بچه‌اش نیستش، هل هولی گشتیم دیدیم رفته تو حموم هرچی‌ شامپو بوده زده به سر و کلش .....

من: :O :O :O وای ساناز بدو زنگ بزن آمبولانس من برم دست و صورتشو بشورم... خدا کنه نخورده باشی ....

ساناز: واای مادر به قربونت بره چه با نمک شدی.... شادی بدو برو اول دوربینو بیار عکس بگیریم بذاریم فیس‌بوک بعد بشوریم صورتشو، دیر نمیشیه .... وای چه عکسِ یادگاری قشنگی‌ بشه.... خیلی‌ لایک میخوره ... !! نانازِ مامان، حالا چرا شامپو مامان رو خالی‌ کردی، مالِ بابت رو که از این ارزوناست خالی‌ میکردی خب .... فدات بشم که مثلِ مامانت گرون پسندی جیقیلِ مامان، نازدارِ مامان..... !!!

من: :O :O :O :-| :-|

ساناز: بدوووووو دیگیییه الان پاک می‌شه صورتش .....!!

یعنی به معنایِ واقعی:
گرفتار شدیم بخدااا




طبقه بندی: دختر پسرای ایرونی،  طنز،  دفترچه جالبیات، 
تاریخ : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 | نویسنده : محمد
دوتا بچه داشتن به هم صحبت میکردن... یکی میگه شنیدم یکی از راه های پول درآوردن اینه که بری از رازهای مردم خبردار شی و پول دربیاری!! ) دومی از جاش میپره و میره سراغ باباش... بچه : بابا من از راز تو خبر دارم! پدر : اوه.. بیا این 10 تومنو بگیر و به مامانت چیزی نگو!!! بچه خوشحال دوید پیش مادرش... بچه : ماان من از راز تو خبر دارم! مادر : وای... بیا این 15تومنو بگیر و به بابات چیزی نگو.... بچه شاد از موفقیت رفت پیش عموش... بچه : عمو من از راز شما خبر دارم! عمو : پس بدو بیا بغل بابات پسرم!!!!



طبقه بندی: دختر پسرای ایرونی،  طنز،  دفترچه جالبیات،  +18، 
تاریخ : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 | نویسنده : محمد
تلویزیون داشت کره ماه رو نشون میداد که ناسا یه سری میمون فرستاده بود کره ماه برای آزمایش...

منو مامان بابامو داداشم نشسته بودیم داشتیم نگاه میکردیم.
یه روز میرم تو این ناسا و میرم کره ماه حالا میبینین...
بابام خیلی جدی: ناسا دیگه میمون نمیفرسته کره ماه خیالت راحت...
مامانمو داداشم =))))))))))))))))))))))) داداشم داشت دیوارو گاز میگرفت از خنده...
من :| :|
آخه خوشی و شوخی خنده به چه قیمتی؟؟
بعد میگن چرا 24 ساعته میشینی پای کامپیوتر، خوب میام پیشتون میمونمون میکنین
دیگه، والاااااا




طبقه بندی: دختر پسرای ایرونی،  طنز،  دفترچه جالبیات، 
تاریخ : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 | نویسنده : محمد
داداشم سیگار کشیده بود تو خونه. میخواست بوشو از بین ببره. هزار تا اسپری و خوشبو کننده هوا و مگس کش زد ه بود. بعد به من گفت برو بیرون باز بیا تو ببین بو میاد یا نه. رفتم اومدم تو گفتم هنوز بو میاد. گفت خانواده نیست که، شامه سگ پیشمون کم میاره!! فک و فامیله داریم؟



طبقه بندی: دختر پسرای ایرونی،  طنز،  دفترچه جالبیات، 
(تعداد کل صفحات:51)     [1]  [2]  [3]  [4]  [5]  [6]  [7]  [...] 
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبمستر

قالب وبلاگ